عین حجیم

۲۸ بهمن ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

سلام علیکم و رحمت الله

  • با عین حجیم ، این روزها بعضی هم صنفها را می بینم با یک ریش پری و لحن صحبت قوی ای و بیان حاج آقایی ای .
    از نظر درسی که هم ردیفیم ، چه چیز باعث این حجم از عین در وجود آنان می شود و چه چیز باعث گفتن کلمه چاکریم در وجود من؟
    یعنی من متواضعم؟ یا آنها خیلی عرفانی اند؟
    من لاابالی ام و رعایت شان نمی کنم؟ یا آنها خیلی سخت می گیرند؟
  • دیشب نزدیک بود دوست دختر پیدا کنم ! به بی وی نگویید یک وقتی ها ! خطر داره حسن.
    یارو زنگ زده ، شمارش نهصدوسیزده است ، میگه الو حاج آقا علوی ، میگم بفرمایید ، قطع میکنه .
    بعد از ده بیست دیقه اس ام اس میزنه که : ببخشید ما فلان جا اردوهستیم اینجا تعریف شما رو شنیدم اسمتون هم تو مجله دیدم ، خواستم باهاتون آشنا بشم .
    نوشتم: تعریف؟ آشنا؟
    نوشته بله ، اینجا دانشجوها هستن تعریف ، مجله هایی که بهمون دادن شماره شما توی اونا بود.
    (حالا خدا وکیلی شماره درج شده توی قسمت توزیع کنندگان مجله راه ، کجاش آدم رو مهم میکنه ؟)
    منم نوشتم : ببخشید من ساعت ۵ صبح شاهچراغ برنامه دارم (حالا سهشو بگیرید با محمدجعفر قرار داشتم یه کم مباحثه کنیم) حرم بی بی رفتین ما رو هم دعا کنید.
    خواستم بنویسم اگه کاری داره با مدیر برنامه هام تماس بگیره و شماره آبجی رو بدم ، پشیمون شدم.
    به هر حال اونم دو تا اس ام اس دیگه زد و گفت که ببخشید حاج آقا مثل این که ناراحت شدید ، من واقعا مشکل داشتم به کمکتون احتیاج دارم ، اگه ممکنه هر وقت فرصت داشتین بهم خبر بدین.
    حالا رفقای اصفهانی بودن خواستن اذیت کنن ، یا چیز دیگه نمی دونم . یا من چه کمکی می تونستم بکنم با توجه به این که اون گفته بود قم هستم ، منبع آخوندا باز هم ندانم!
    به هر حال خودش موجب ادخال سروری شد .
    این تازه خوب بود ، اتفاقات جالب تری وقتی حجره دار بودم توی اصفهان افتاده بود که آنها گفتنی است و شنیدنی ، فرصت بشه بنویسم اینجا در تاریخ زندگی ام بماند.
  • کلاس دکتر هم که تعلیق شد ، ناراحت شده از این که بچه ها سر کلاس نمی آیند ، حالا ما دیگر از کلاس فلسفه و کلام محرومیم چه خاکی بر سر کنیم؟ (نه خیلی هم اهل درسیم؟!)
  • باورت میشه هنوز کتاب نوشتم تا بماند رو تموم نکردم؟( هر چی آدم باهاش قیافه بگیره از آدم میگیرن ، خدایا غلط کردیم ، بیذو کتابمونو بخونیم)

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه ، از جمله حقیر سراپا تقصیر را.
فکر کنم این نوشته سرجمع کمی از عین حجیم آن برادرانمان نداشت.

جشنواره ، موتور ، خواب

۱۶ بهمن ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه
  • این روزها گرفتارم ، گرفتار .
    یک خریتی کرد سه چهار ماه پیش ، وقتی درجه دار نیروی انتظامی به موتورم گیر داد و خواست ببره پارکینگ ، نکردم همون اول بگم : بابا ! بیخیال ، ما طلبه ایم و …
    غلط اضافیه دیگه ، حالا باید بدوم تا آزاد بشه . حالا سر بزنگاه ، بیمه موتور تموم شده ، پلاک موتور هم که گم شده بود قوز بالا قوز ، شونصد روز موتور تو پارکینگ بود و کلی هم پول پارکینگ میشه . بعد از کلاس میزنیم می ریم دنبال کاراش . اونم با موتور داداش قدرت ، اونم تو این سرما ، از این سر شهر تا آن سر شهر . از راهنمایی رانندگی نزدیک فلکه ولیعصر تا شماره گذاری اونور پلیس راه جاده بوشهر.
  • چه حس خوبی دارد اینجا نوشتن!!!
  • ظهر که میام خونه ناهار پایین نرفته باید بریم جشنواره فیلم فجر . مثلا به عنوان خبرنگار ، اولین فیلم سینما سعدی معمولا خارجیه ، تا حالا که تقریبا چرت بوده. دیروز که دومی و سومی رو بیخیال شدیم و رفتیم کانون.
  • امروز جشنواره فیلم اول که هیچ . فیلم دوم «یکی می خواد باهات حرف بزنه» بود ، بهانه ای بود برای ترویج پیوند اعضاء . هر چند در آن گذشت از رابطه فاسد شوهر هم آموزش داده بودند و گفته آخر فیلم زنی که به خاطر رابطه ی شوهرش طلاق گرفته پشیمان می شود. اما دردم از جای دیگرش بود ، رسما حجاب به افتضاح کشیده شده بود ، رسما دختر نوجوان فیلم که دانش آموز بود در صحنه اجتماع فقط با کلاه حاضر میشد . زن نقش اصلی فیلم هم که معلم بود و باز یک موجود فرهنگی در جمهوری اسلامی او هم حجاب افتضاحی داشت. نمی دانم رعایت چند نکته اسلامی در فیلم به فیلم نامه آسیب میزنه ، به ساختار آسیب میزنه ، چی میشه ؟ مثلا چی می شد سر اون دخترک یه روسری بود ، هر چند شل ؟  همین روزها یادداشتش را برای روایت می نویسم .فیلم که تموم شد اعصابم داغون بود از این جریان تا  رفتیم فیلم بعدی که «شور شیرین» نام داشت . در مورد شهید کاوه بود. فیلمی بدون هیچ گونه نو آوری خاص. مثل همه ی فیلم های دفاع مقدس اما با داستانی جذاب برای چون منی که عشقم این چیزهاست . البت کردهای ضدانقلاب را هم خوب به تصویر کشیده بود. و همچنین کردهای با غیرت و انقلابی را .
  • دوست داشتم کمتر بخوابم ، یا مثلا یه روز در میون بخوابم . حیف که زورم نمی رسه . حیف!!!
  • فردا هم روز خداست . الهی تول من امری ما انت اهله.

درس

۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

آب و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو درست را بخوانی و به جایی برسی

اولین روز درس بعد از تعطیلات آخر صفر

  • صبح پیامکی فرستادم به استاد که کلاس هست یا نه ؟ گفت : بعید است!
  • برای کلاس دوم رفتم مدرسه ، هم استاد فقه فریادش به هوا بلند بود هم استاد اصول که : ۱۷ روز تعطیل بوده اید حالا هم همه تان نیامده اید؟ این چه وضعش است؟
  • کلی کار عقب مانده دارم ، توی این یک هفته ای که شیراز نبودم اندازه یک ماه کار نکرده ام .
  • حال نوشتن هم نیست.
  • به جاهای جالب کتاب نوشتم تا بماند رسیده ام .
  • فعلا.
Categories: روزنوشت Tags:

کاش شیراز بودم

۴ بهمن ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه
  • یعنی واقعا امروز شهادت امام رضاست و من اینجام؟
    یعنی نه مشهدم و نه حتی مسجد الرضا؟
    یعنی شبهای گذشته را به مراسمی نرفته ام؟
    پریشب آرزو دلم تنگ شد ، حسرت خوردم ، به خصوص وقتی دیدم کانون این ایام را کامل مراسم دارد.
  • دیروز رفتیم پیش خاله زینب ، وقت خداحافظی التماس دعایی گفتم با تمام وجود ، اعتقاد عجیبی به دعای وی دارم ، شاید دلیل اش مظلومیتی که در این فرد دیده ام. برای خودش امام زاده ایست. نمیدانم سراش در تنهاییشان است یا چیز دیگر؟
    بالاخره خدا اگر چیزی از انسان بگیرد چیز دیگری میدهد. عمه مریم عباس هم همینطور است ، او هم امامزاده ایست واجب التعظیم ، قلبا دوست دارم کار مهمی که داشتم به این ها التماس دعا بگویم.
  • دلم گرفته ، کاش امروز شیراز بودم و میرفتم مسجد الرضا(ع) ، ما اجر عزاداری از فاطمه (س) میخواهیم.
    یا زهرا(س).

 

Categories: روزنوشت Tags: ,

یا غریب مدینه ، یا حسن مجتبی (ع)

  • امروز به غربت حسن (ع) اندیشیدم ، چه سخت است در خانه خود غریب باشی!
    همسرت که محرمترین محرمان است به تو نامحرم شود؟!!!
    قربان غربت و مظلومیت ات یا حسن مجتبی(ع)
  • امشب خبر رد صلاحیت بعضی از کاندیداهای لامرد را در تراکمه دات کام خواندم. البته رد صلاحیت که چه عرض کنم ، نداشتن بعضی شرایط یعنی احراز شرایط کاندیداتوری.
    همچنین شنیدم جمع محرز نشده ها راهی تهران شده اند برای محرز کردن.
    بعضی ها را هم دیدم از میدان به در رفتن رقیبان خوشحال بودند و این شادی را به هیچ عنوان پنهان نمی کردند.
    چرا؟ به راستی چرا؟ نکند به خاطر این باشد که فردا به خاطر آشنایی با آن کاندیدای نماینده شده فرزندمان ضمانت شغلی بیابد ، وامی بدون دردسر گیرمان بیاید ، به کاری مشغول شویم ، یا به سمتی بالاتر دست بیابیم ، نکند!!! پس مصالح مسلمین چه؟ یعنی این می شود مسلمانی ؟ آیا تکفیر برادر دیگری که به هر دلیل کاندیدا شده عین مسلمانی است؟
    هر چند انتقاد و روشنگری در خصوص کسی که قرار است تصمیم گیر و قانونگذار مملکت مسلمین شود جای خود را دارد ، اما اندیشیدن به نیتمان هم مهم است.
    این آقای اسدپور هم افاضاتی فرموده که جای تامل دارد و مجریان را متذکر میشود:متر ولایت پذیری به دست کسانی افتاده که آنچنان تنگ نظرند که روحانی و جانباز و فرزند شهید هم در این متر ولایتمدار نیستند. واقعن باید به این متر شک کرد!(پیامی ذیل اینجا+)
  • امروز دقایقی به تعزیه سبخی هم رفتم و از دور پسر دائی ها را در حال خواندن تعزیه دیدم. فرصت نشد بیشتر بمانم.
    تعزیه شهادت حضرت رقیه بود و وقتی به اهلبیت (ع) در اسارت اندیشیدم چه دردناک بود.
  • دلم گرفته ، احساس غربت میکنم ، کاش خانه ی خودمان بودم.
    یا انیس من لا انیس له.

دست کم نگیریم!

  • امروز را بیشتر به بطالت گذراندم.روز خوبی نبود.
  • پیش از این ها فکر میکردم تعزیه خواندن و شبیه کار ساده ای است و به آنهایی که به این کار مشغولند دید خوبی نداشتم.
    اما امروز که علی داشت نقش حضرت عباس(ع) در تعزیه امام حسن(ع) را تمرین میکرد و من هم به شوخی جوابهایی را که دیگران در تعزیه میخواستند به او بگویند می خواندم ، فهمیدم کار ساده ای نیست حنجره ی آبادی می خواهد و صدای خوبی که ما از هردو بی بهره ایم.
    خلاصه این که دست کم گرفتن کار دیگران اصلا خوب نبود و خدا را شکر که ما این را فهمیدیم .
    برکتی هم دارد این تعزیه خوانی ها ، بالاخره خودش بهانه ای است برای اتصال به اهل بیت(ع).
  • صوتهای فرهنگ رسانه را که دکتر یامین پور و دکتر سیدمجید امامی و تنی چند از اساتید دانشگاه و ارتباطات درس داده اند دارد کم کم آماده می شود.
  • روایت را هم آرزومندیم دوباره فعال شود مثل قبل ها ، البته کار مشکل شده با این رقبا و دوران تک بودن و ترک تازی گذشت.
  • دلم برای روضه لک زده بود ، اگر چند دقیقه روضه های محمود کریمی را هم امشب در ماشین گوش نداده بودم ، نمی دانم چه به سرم می آمد. خدا توفیقمان بدهد بنشینیم پای روضه ها و تلاش کنی چشممان نم بردارد. ما که مال اشک ریختن نیستیم.

نماز جمعه وراوی

دیشب راه افتادیم ، صبح قبل از نماز رسیدیم وراوی.
دارالمیزان داشت خسته کننده می شد که صوتهای روی فلش رسید به صوت دهه اول محرم حاج محمود کریمی. دگرگونمان کرد ، عجب شعرهایی !!! به به .
امروز رفتم نماز جمعه وراوی ، حاج آقا بحرینی گرجه خطیب قابلی نبود اما آدم باصفایی بود.
استفاده معنوی اش را بردیم.
هیجان انگیز است وقتی بشنوی مرتضی میشود داماد امام جمعه وراوی .
به عبارتی امام جمعه محل مرحوم پدر خانم ما می شود پدرخانم مرتضی یکی از بهترین دوستان ما.

  • امروز مشکلات نخلستان رو برطرف کردم و خبرنامه را روی آن نصب کردم .
  • چند صفحه ای هم کتاب : نوشتم تا بماند خواندم.
  • پمپ آب را هم برای مادرزن راه انداختیم و برایش کلید برق گذاشتیم که هر وقت نخواست خاموشش کند که سر وصدا آزارش ندهد.
  • چند تیم هم با حسن و علی فیفا ۱۱ بازی کردم.
  • الان هم که روزنوشت می زنم.

 

Categories: روزنوشت Tags:

نوسان ارز ، خوشحال ها ، ناراحت ها!

امروز خیلی کار داشتیم ، کارمان به بازار خورد ، قماشهای مختلف اش.
عده ای حریصانه حتی فروش را نگه داشته بودند و می خواستند بالاتر برود و بفروشند.
مثلااین طور که فهمیدم یارو هاردی که صد هزار تومن بود را الان حدود سیصد هزارتومان می فروخت.
خلاصه: آنهایی که سود می بردند خوشحال بودند از این نوسان.
آنهایی که سود نمی بردند، ناراحت بودند ، ته دلش را که چک میکردی می دیدی ناراحت است از این که او سود نکرده ، نه از ضرر مشتری.

Categories: روزنوشت Tags:

چه خوب نوشت ، تا بماند

یکی دو سال پیش بود گمانم ، حبیب احمدزاده در برنامه ای در ماه مبارک رمضان سه کتاب را پیشنهاد کرد که حتما بخوانیم .

کوچه نقاشها
شیلان
نوشتم تا بماند (یادداشت های روزانه آیت الله جمی)

این روزها گفتم بودم بچه ها اگر دارند امانت بدهند اگر ندارند هم پیدا کنند بخرم.
بالاخره یکی از این کتابها دیشب به دستم رسید .

عجب کتابی است .
این کتاب به اهتمام محسن کاظمی تنظیم شده است.( خدا بر توفیقاتش بیفزاید)
او در مقدمه می نویسد: دقیقا آخرین روز اردیبهشت۸۶ بود که آقای مرتضی سرهنگی(رئیس دفتر ادبیات و هنر مقاومت) دست نوشته هایی را در مقابلم گذاشت و گفت این یادداشتهای روزانه امام جمعه سابق آبادان ، آیت الله جمی است ، می خواهم شما آن را مدون کنید. به دلیل تراکم کاری و مشغول بودن به طرحی پژوهشی ، از پذیرش کار جدید اکراه داشتم ؛ اما مقدمتا قبول کردم و یک هفته برای گفتن جواب نهایی مهلت خواستم. در این پندار بودم که در این فرصت ، دلایل (بهانه های) لازم و منطقی (!) برای زدن رگ و پی آن بجویم و بدین ترتیب از زیر بار این کار شانه خالی کنم.
مطالعه ده صفحه از این دفتر را تمام نکرده بودم که نسبت به فکر و پندار اولیه خود شرمگین شدم ؛ چرا که این یادداشتها در روزهایی فراهم آمده بود که من و امثال من آرامش و سلامت این روزها را مدیون پایمردیها و جان فشانیهایی هستیم که در آن شرایط و روزهای خطر شکل گرفت…